
من با دو کلام دو حرف دو گونه راز گفتگوی عشق
را زمزمه می کنم.حرفی ساده برای تو...
سلام ...
سالها بود که منتظر آمدنت بودم.سالها بود که چشم به راهت مانده بودم و در انتظار آمدنت چشمانم را به راهی دوخته بودم که پایانش را نمی دیدم اما میدانستم روزی خواهی آمد.می دانستم از پس آن همه تشویش و دلهره خواهی آمد و تلخی درد انتظار را با شیرینی آمدنت از وجودم پاک خواهی کرد. و همیشه زمزمه می کردم:
" ای نیمه ی گمشده ی من جای تو در لحظه هایم خالیست. تا تو ببایی من منتظرت می مانم. و می دانم آنکه جویای آنم هم اکنون جویای من است"
تا آ ن روز که تو را در جاده انتظارم دیدم.چه آرام و مهربان آمدی...
گفتی آمده ای تا نیمه دیگر وجودم را پر کنی و سرنوشتت را به سرنوشتم گره زنی.گفتی از راه دوری آمده ای و تنها بر نمی گردی.گفتی و دلم را لرزاندی...
بغض غریبی راه گلویم را بسته بود.ساکت نگاهت کردم.
مهربان و معصوم نگاهم کردی.
دستان خسته ام را به سویت دراز کردم.کاغذ کوچکی که در دست داشتم گرفتی و باز کردی.خط لرزانم را دیدی و خواندی:" دردت به جان بی قرار پرگریه ام.. پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟..."
لبخند زیبا و مطمئنی بر چهره مردانه ات نشست.گفتی به دنبال توبودم!
گفتی آمده ای تا از شرق به غرب پل محکمی از عشق بسازی.گفتی راه دوراما دلمان کنارهم است.
و چه سخت و دشوار بود پیمودن باقی راه تا نزدیک شدنمان به هم..
هر جا که بریدم کنارم بودی.هر جا که ماندم دستم را گرفتی و تنهایم نذاشتی.ماندی و هر روز عاشق ترم کردی.چه صبور چه عاشق و چه محکم بودی و من تو را با تمام وجود باور کردم...
ودوم فروردین ماه 1388
برایم چه باشکوه بودآن روز..روز جشن و پایکوبی من و تو به یمن به پایان رساندن این راه سخت.و زیباتر از آن لحظه ورودمان به حرم حضرت رضا (ع) - در شهر و زادگاه تو- بود.
چه آرامشی داشتیم وقتی درآن حرم زیبا عقدمان جاری شد تا تعهدی که دو سال تمام در حفظ آن تلاش کردیم محکمتر شود.و هر دو از سر شوق اشک ریختیم و قسم خوردیم در عشقمان استوارتر باشیم و در رسیدن به آرامش نیمه دیگر تلاش کنیم.
و اکنون...
عزیزم...بهترینم همسر مهربانم
در این لحظه که تنها برگ سفید باقی مانده از دفترم را که برای تو و آمدنت خالی نگاه داشته بودم پر میکنم قادر به بازگو کردن شادی ام و میزان عشق و وفاداریم به تو نیستم
.خودت خوب میدانی که تو را دوست دارم.تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم و از لحظه لحظه زندگیم با تو شادم و خدا را برای حضورت آمدنت و ماندنت شکرگذارم.
همسر خوبم من مدیون همه مهربانیها و عشق صادقانه و وفاداریت هستم و از خدا میخواهم فرصت جبران را برایم فراهم کند تا زیباترین و جاودانه ترین عشق را نثار تو و زندگیمان کنم.
ساده می گویم: دوستت دارم...
مهناز- جمعه 18 اردی بهشت ماه 1388