
یک تکه از آسمان در آینه گریه می کند.
دستمال آبی ام خیس خورده و بوته هایی از گل قالی.
غم ها خبر شدند و آمدند.
اتاق پر تا پر آه شد و سقف از اشک چکه کرد.
باد یک تکه از دریا را برید و گذاشت در چشم هایم.
گفت: مال تو
مال تو...
پیراهن سپیدی برداشتم که یادگار کودکی بود
ساکم را بر نداشتم.
گفت: سفر به خیر...
کفش ها پایم را پوشیدند
زخمی رفیق و قدیمی که بوی خنجر می داد.
گفت: شتاب کن...
وقت نبود چراغ را خاموش کنم.
وقت نبود با لبخند عکسم بر دیوار خداحافظی کنم.
وقت نبود حتی مادرم را ببینم و یک بار نام کسی را بخوانم
که گلهای یاس به دستم داده بود و
یک اردیبهشت خودم را در آینه های سبزش نگاه کرده بودم.
وقت نبود یادداشت بنویسم: که رفته ام!
پله ها مرا سرازیر کردند و چشمهایم پر از روشنایی شد.
پایین نه آسمانی بود نه زمینی
تنها بنفشه ای شگفت می شنیدم که نام مرا صدا می کرد.
و نام من: در سکوت
در مه
در باد....
تنهاترین مسافر بود.
تنهاترین پرنده:
در باد
در مه
در سکوت...