تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران
تنها در شب بنفشه
آرزوها در خانه ام لباس شب پوشیدند.

یک تکه از آسمان در آینه گریه می کند.

دستمال آبی ام خیس خورده و بوته هایی از گل قالی.

غم ها خبر شدند و آمدند.

اتاق پر تا پر آه شد و سقف از اشک چکه کرد.

باد یک تکه از دریا را برید و گذاشت در چشم هایم.

                                                     گفت: مال تو

                                                                   مال تو...

پیراهن سپیدی برداشتم که یادگار کودکی بود

ساکم را بر نداشتم.

گفت: سفر به خیر...

کفش ها پایم را پوشیدند

زخمی رفیق و قدیمی که بوی خنجر می داد.

گفت: شتاب کن...

وقت نبود چراغ را خاموش کنم.

وقت نبود با لبخند عکسم بر دیوار خداحافظی کنم.

وقت نبود حتی مادرم را ببینم و یک بار نام کسی را بخوانم

که گلهای یاس به دستم داده بود و

یک اردیبهشت خودم را در آینه های سبزش نگاه کرده بودم.

وقت نبود یادداشت بنویسم: که رفته ام!

پله ها مرا سرازیر کردند و چشمهایم پر از روشنایی شد.

پایین نه آسمانی بود نه زمینی

تنها بنفشه ای شگفت می شنیدم که نام مرا صدا می کرد.

و نام من: در سکوت

                         در مه

                               در باد....

تنهاترین مسافر بود.

             تنهاترین پرنده:

                        در باد

                              در مه

                                  در سکوت...

 

 

نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت 23:45 | لینک ثابت |

محمد جان ممنونم

دوست با معرفت و مهربانم محمد

 

ساعتی قبل که از سر بی حوصلگی برای چک کردن ایمیلهایم آمدم دیدم امسال فقط دو تبریک تولد داشتم.

یکی از طرف همان سایت همیشگی که به "مهناز درخت طاقبستان" تبریک میگفت و یکی هم از طرف تو...

پیامهای تبریک تو آنقدر زیبا و لطیف بود که با تمام وجود احساس شادی کردم.به وبلاگت آمدم تا ازتو و همه مهربانیهایت  تشکر کنم که دیدم آنجا هم مرا شرمنده کردی.

محمد جان بی اختیار فقط اشک ریختم.حس کردم در یک جشن تولد واقعی هستم.دوست با معرفتم ممنونم که به یادم بودی و با تبریکهای قشنگت دلم را شاد کردی.

محمد عزیز میدانم که در قالب کلمات نمی توان پاس محبت یک دوست را داشت اما امیدوارم سپاس و تشکر مرا  از این راه دور و محصور در صفحات وبلاگ قبول کنی و بدانی تا همیشه به یادت خواهم ماند.

 

این هفت شاخه رز تقدیم به مهربانی تو :

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 10 خرداد1387 ساعت 14:30 | لینک ثابت

من و این دل بی درمان

اگر سکوت این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار هر دیوار!
از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت دیده و دل،
که ورد زبان کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال رفاقت است،
که در نیمه راه رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان دست هم بیشتر نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!
این دل بی درمان را که در شمار عاشقان همیشه می گنجانم،
انگشتانم،برای شمردنشان کم می آید...

 

 

نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 0:50 | لینک ثابت |

بهار
تنها منم که در خواب این همه زمستان لنگر نشین

هی بهار بهار برای باغ بابونه آرزو می کنم.

حالا همین شوق بی قیمت و قاعده

همین حدود رویا و رفتن از پی نور

ما را بس!

تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم...

 

آمدن بهار و نوروز باستانی ایران جاوید را به شما و همه دوستان عزیزم شادباش می گویم.

عیدتان مبارک و ایام به کامتان باد

 

 

نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت 1:0 | لینک ثابت |

سهم من
طبیعی است که حالا بعد از آن همه اضطراب

حالا پناه می برم به دعا به سادگی

به سهم همین :

                     هرچه که هست

                                  هرچه که بود

                                         هرچه که خواهد شد...

                        

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 24 اسفند1386 ساعت 0:50 | لینک ثابت |

دلم تنگ است
دلم تنگ است،
برای كسی كه غربت لحظه هایم از اوست.
كسی كه مثل هیچ كس نیست.
نه مثل من ، نه مثل تو ، نه مثل ما و دیگر ها
كسی كه نگاهش مرهم زخمهای قلب بی قرارم ،
كلامش صدای عشق
وهر نفسش ،حس دوباره زیستن است .
دستهایش بخشنده و قلبش عاری از كینه،جایگاهی برای دوست داشتن!
كسی كه نمی دانم كیست.

آری ،عجیب دلم برایش تنگ است.....

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 2:0 | لینک ثابت |

کاش تو خواننده این شعر باشی...
منتظر نباش
كه شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام !
كه عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشتم.

یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام كردم.
توقعی از تو ندارم...

اگر دوست نداری درهمان دامنه ی دور دریا بمان هر جور تو راحتی ...
باران زده من!همین سو سوی تو از آن سوی پرده ی دوری
برای روشن كردن اتاق تنهاییم كافیست .

من كه این جا كاری نمی كنم...

فقط گهگاهگان دوست داشتنت را در دفترم حك می كنم ...
همین! این كار هم كه نور نمی خواهد.

می دانم كه به حرفهایم می خندی .

حالا هنوز هم وقتی به تو فكر می كنم
باران می بارد......

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 23 آذر1386 ساعت 20:30 | لینک ثابت |

مرد ایده آل

اغلب پیدا کردن مرد ایده آل زندگی یکی از مهم ترین مسائل در زندگی بعضی از خانم هاست. آنها همواره امیدوار به یافتن او هستند.

به عنوان مژده ای به این خانم ها باید بگویم که نگران نباشید، مرد ایده آل وجود دارد و شما می توانید پیدایش کنید. البته همه ی ما در زندگی هدف ها، جاه طلبی ها و آرزوهای کوچک و بزرگ داریم.

همین هدفهاست که ما را مشغول نگاه می دارد. این سال ها عبارات مرد ایده آل و زن ایده آل بسیار استفاده می شوند. همه ی ما برای این مرد ایده آل مان لیستی از خصوصیات تهیه می کنیم.


بیشتر ما بدی های خودمان را نادیده می گیریم و انتظار داریم که مرد ایده آل از راه برسد و دستمان را بگیرد. با خود فکر می کنیم که لیستی که ما تهیه کرده ایم خیلی کوچک و ناچیز است. در طول سالیان سال، مردم در این زمینه ها خبره تر شده اند. می دانند که چطور ارضا شوند، درآمد خوب و خانه ای زیبا دارند و تحصیلات عالیه هم کرده اند. و اینجاست که تصمیم می گیرند کسی را پیدا کنند که از هر لحاظ با آنها جور باشد و حمایت و یاریشان کند. و مشکلات آغاز می شود.


نکته ی مهم اینجاست که آن مرد ایده آل شما هم برای خود یکی از این لیست ها دارد و برای زن ایده آل خود خصوصیاتی را تعیین کرده است.

می بینید که این مرد ایده آل چه انسان معمولی بوده است. به لیستتان با دقت نگاه کنید و خصوصیات مرد ایده آل خود را دوباره مرور کنید. آیا فکر می کنید چنین شخصی را می توان پیدا کرد؟ اگر از لیستتان راضی هستید، پس مشکل کجاست؟


حالا می خواهید خودتان بیرون بروید و مرد ایده آل تان را پیدا کنید یا در خانه می مانید تا او سراغ شما بیاید؟ اکثر زنان می گویند آنها منتظر می مانند تا مرد ایده آل خودش سراغشان برود. کلمه منتظر ماندن کمی توجهم را جلب می کند. منتظر ماندن به این معنی است که مردها به طور اتفاقی به سراغتان می آیند، شما آنها را یکی یکی مطابق با لیستتان بررسی می کنید. و آنهایی را که با لیست هماهنگ نبودند را دور می اندازید. بله، اما دوستان من همیشه بیاد داشته باشید که مرد ایده آل شما هم دنبای زن ایده آل خودش می گردد. شما چقدر برای این مسئله تلاش کرده اید؟ چقدر سعی کرده اید که زن ایده آل او باشید ؟ یا اینکه گفته اید شما را باید همینطور که هستید بپذیرد و تغییری نمی کنید؟

سوالی که این روزها مردها مکرراً از هم می پرسند این است که این دخترهای خوب کجا رفته اند؟ به این کلمات خوب فکر کنید. ببینید مردها واقعاً دنبال چه هستند. آنها می پرسند که آن دخترهایی که از این لیست ها در دست ندارند کجا رفته اند. اکثر مردها دنبال کسی هستند که دوستش داشته باشند، احساس ویژه ای نسبت به او داشته باشند و همه چیز را با او شریک شوند. مشکل اینجاست که نمی توانند چنین شخصی را پیدا کنند چون زیر فشار این لیست ها قدرت عمل خود را از دست داده اند. به آنها گفته می شود که باید خود را با این لیستها تطبیق بدهند، آنها تلاششان را می کنند و بعد خودشان هم دیگر دنبال زن ایده آلشان می روند.

شما به عنوان یک زن ایده آل نگاهی به لیستتان بیندازید و ببینید که چقدر انعطاف به خرج داده اید. بعد نگاهی به مرد ایده آلتان بیندازید و ببینید که چقدر به دست آوردنی است. بعد نگاهی به خصوصیات و توانایی های خودتان بیندازید و ببینید چقدر با خصوصیات زن ایده آل سازگاری دارید. بعد از خانه بیرون بروید و دنبال مرد ایده آلتان بگردید.

در خانه منتظر آمدن مرد ایده آل نباشید، چون ممکن است یکدفعه ببینید که مرد ایده آلتان با زن دیگری ازدواج کرده در حالی که می توانست مال شما باشد.

و در آخر بدانید که سازش اساسی ترین نکته در زندگی است. همانطور که از مرد ایده آلتان یکسری خصوصیات را انتظار دارید، سعی کنید خود را هم با خصوصیات زن ایده آل اوهماهنگ کنید.

 

آرزو می کنم که همه شما دوستان خوبم در تمام مراحل زندگی از قبیل ازدواج -کار- تحصیل و ... به ایده ال خود دست پیدا کنید.

شاد باشید و در پناه خدا

 

 

نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 18:36 | لینک ثابت |

به حرمت یاد آن دانشجویان
۱۶ آذر    روز دانشجو 

 

به حرمت یاد آن سه یار دبستانی و همه دانشجویان مظلوم ایرانی گرامی باد...

 فقط همین!!

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 16 آذر1386 ساعت 1:15 | لینک ثابت |

برای لحظه هایی که دلم میخواهد خدا با من حرف بزند...
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند،اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن »و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده »و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

 

 

نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 22:45 | لینک ثابت |

چکیده اندوه

 

میل مرگی عجیب در من است.

مثل شباهت سین به اصوات سادگی

مثل شباهت زندگی به نون و القلم... و الکاف

مثل شباهت پروانه و پری

مثل شباهت عشق به حرف عین - به حرف شین - به حرق قاف

یا بازی واژه با معنا..

چه می دانم!

 

از همه گریزانم.از این همهمه گریزانم.

دیگر سر هیچ بازاری نخواهم رفت.

 دیگر برای هیچ کس آواز نخواهم خواند.

( تا زنده ایم نگرانیم.وقتی هم که می میریم باز چشمهامان یک سو را می نگرند...!)

اما ای کاش میان آن همه شد آمد شب و روز

ما راه خود را می رفتیم.

تو سوی من بودی و من سوسوی تو بودم.

اصلا به کسی چه مربوط

که من بالای خواب دریا گریسته ام

یا در گمان کودکی از خواب گریه ها؟!!

 

به ارواح خاک زنی گمنام در مشرق آسمان قسم

من از این همه گریزانم...از این همهمه گریزانم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه 29 آبان1386 ساعت 23:25 | لینک ثابت |

مقایسه کنید
سخنان شاهنشاه هرمز فرزند انوشیروان دادگر در هنگام تاجگذاری :



"ای مردم نیکی ستون پادشاهی است و خرد ستون دین . نرمش بزرگترین بنیاد فرمانروایی است و هوشیاری سرچشمه اندیشه . خداوند من را به پادشاهی برگزید و سپس مرا توانگر ساخت و شما را با توانایی من نیرومند ساخت . من را عهده دار فرمانروایی بر شما و شما را به فرمانبرداری مکلف ساخت .

مردم ما دو گروه هستند . نخست زیر دستان و دیگری زبر دستان . زنهار مبادا توانمندان ناتوانان را طعمه خویش سازند و یا ناتوان با زبردستان با نیرنگ رفتار کند . زیرا این کار به سستی دولت می انجامد و پایه های کشور را متزلزل خواهد نمود .

 ای مردم بدانید که روش کشور داری من بر اساس رحمت و مهربانی به زیر دستان و بالا بردن شئون آنهاست و نه چیرگی بر آنان . ترحم و ارفاق بر زیردستان و دفاع از حقوق آنها خواست ماست و نه خوار شمردن آنان . آگاه باشید که نیازمندی های شما به ما در نیازمندی های ما به شماست .

 ای مردم از کارهای همانند یکی را برگزینید : پارسایی را ریا کاری - ریا کاری را کاردانی - مهر به خویشان را تملق - تظاهر را نیکو کاری - اسراف را گشاده دستی - و . . . شما در مفاهیم متشابه از کارهای پست بپرهیزید و بر آنچه موجب رضای خاطر ماست پایداری کنید .

عدل و دادی را که برای رسیدن به آن می کوشیم به یاری آن ما با شما کارهای نیک انجام خواهیم داد پس در پرتو آن همه شما مردمان چه زبر دست و چه زیر دست در برابر من یکسان هستید . این کار زمانی بر شما روشن خواهد شد که ما زبر دستان را برای شما سرکوب خواهیم کرد . همانطور که نیاکان ما کردند .

ما در اندیشه این هستیم که همگان را در جای خویش بنشانیم و هیچ حقی ضایع نگردد . ناتوانانی که هوای بلند پروازی در سر دارند مقامی دهیم که در پرتو آن دلاوری و شایستگی آن جایگاه را داشته باشند . پس خویش را برای اجرای یکی از دو مورد آماده کنید : یا راستی که از آن کار شما را بهبود خواهد آمد . یا ترس که شما را ویران خواهد نمود ."

از اخبارالطوال - ابو حنیفه الدینوری

 

نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه 15 آبان1386 ساعت 14:0 | لینک ثابت |

فاصله زانو تا زمین
روزی دو مرد جوان نزد شیوانا آمدند و ازاو پرسیدند:" فاصله بین دچار یك مشكل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشكل چقدراست؟"
شیوانا اندكی تامل كرد و گفت:"فاصله مشكل یك فرد و راه نجات او از آن مشكل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد شیوانا بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است كه باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشكل راه حلی پیدا كرد. با یك جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشكلی حل نمی شود. "
دومی كمی فكر كرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است كه بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. شیوانا منظور دیگری داشت."
آندو تصمیم گرفتن نزد شیوانا بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند.

شیوانا با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:" وقتی یك انسان دچار مشكل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است كه فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی كائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توكل برای هیچ مشكلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشكلی كه یك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است كه برآن ایستاده است!"

 

 

نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه 8 آبان1386 ساعت 22:30 | لینک ثابت |

زنان بدون مردان!!
زنان بدون مردان:
پشت سر هر مرد بزرگ یك زن بزرگ است و پشت سر هر زن بزرگ یك مرد بی‏عرضه.

زنان و مردان:
زنان معمولاً در مورد شوهرشان فاشیستند، اما در مورد شوهر دیگران دموكراتند. البته مردان هم همینطورند.

زنان و شوهران :
براساس آمار زنان ده سال پس از مرگ شوهرشان زنده می مانند. و ده سال زندگی آرام پس از مرگ شوهر بزرگترین پاداش طبیعت به رنج‏های یک زن برای سالها تحمل یک مرد است.

مرد باهوش:
آقای سیاستمدار موفق آرزو کرد ده برابر باهوش شود، یک تاجر موفق شد. آرزو کرد صد برابر باهوش شود، هنرمند بزرگی شد. آرزو کرد هزار برابر باهوش شود، زن شد.

بهشت زنان:
بهشت زیر پای مادران است. احتمالا به همین دلیل در بهشت درمقابل هر مرد ده زن وجود خواهد داشت.

زنان فیلسوف:
در تمام تاریخ فلسفه حتی یک زن را هم نمی توانید پیدا کنید که....
واقعا مردها دلشان به همین چیزهای احمقانه خوش است.

عزیزم! بهت نیاز دارم:
علت اینکه مردان به زنان نیاز دارند این است که نمی دانند بدون یک زن چطور می شود زندگی کرد. و علت اینکه زنان به مردان نیاز دارند، این است که از جابجاکردن اشیاء سنگینی مثل یخچال و مبل و کمد خوششان نمی آید.

گرایش فلسفی:
فقط یک مرد وقتی زنی بداخلاق داشته باشد می تواند فیلسوف بزرگی شود، اما اگر زن خوش اخلاقی داشته باشد مثل آدم زندگی اش را می کند.

عاشقانه ای برای تو:
اکثر شاعران مرد برای زنان اشعار عاشقانه می سرایند و اکثر شاعران زن از قول مردانی که برای زنان شعر عاشقانه می سرایند، شعرهایشان را می نویسند.

شروع تازه:
یک مرد پس از فوت زنش با یادآوری خاطرات شیرین زندگی زناشویی دوباره ازدواج خواهد کرد اما یک زن پس از مرگ شوهرش با عبرت گرفتن از دوران اسارت! هرگز دنبال شوهر دوم نخواهد رفت.

عشق:
یک مرد با شنیدن صدای یک زن جذب او می شود.با دیدن او عاشقش می شود.با شنیدن صحبت هایش دیوانه می شود.در صورت نرسیدن به او وحشی می شود! و در صورت رسیدن به او رام میشود!

 

--نتیجه گیری اخلاقی: اگر زنان بدون مردان بمانند هیچ اتفاق شایان ذکری  رخ نمی دهد.

 

درود بر دوستان عزیزم

من این هفته میخوام برم سفر و نمیتونم بیام نت...به دو دلیل: اول اینکه میخوام برم پابوس امام رضا(ع) دلیل دومش شخصیه و دلیل سومش اینه که با این پست احتمالا باید تا مدتی از آماج حملات بعضی از آقایان دور بشم. 

قابل ذکر در پرانتز جهت توجه همان آقایان:  مطالب فوق از طرف یک نفر از هم جنسان خودتان به دستم رسید!!!

این که شد سه تا دلیل؟؟!!!

از همه اینا گذشته  اگه لایق باشم میخوام از طرف شما زیارت کنم و برای همتون دعا کنم.

شاد باشید و در پناه خدا

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 27 مهر1386 ساعت 23:50 | لینک ثابت |

نزدیک ترین نقطه به خدا

چند روز پیش در بین کتابهایم برگی پیدا کردم که به خاطر ندارم کی و از کدام سایت پرینت گرفته بودم اما تحت تاثیر جملات نورانیش قرار گرفتم و دلم نیامد برای دوستانم در اینجا قرار ندهم. امیدوارم همه ما این لحظه نزدیکی به خدا را بارها و بارها حس کنیم.

 

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست. 

نزدیک ترین نقطه به خدا نزدیک ترین لحظه به اوست.وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می کنی.

آنقدر نزدیک که نفست از شوق و التهاب بند می آید.آنقدرهیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعمش را چشید.

اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند.درست همان لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد.همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت می خواهد تا آخر دنیا از ته دل و با کل وجودت اشک شوق شوی و تا آخرین ذره وجودت بباری.

نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد یا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته ات.

می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که پیش بیاید همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری.جایی که دلت برای او تنگ است.

زیباترین لحظه عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که می بینی او با همه عظمت بی کرانش در قلب کوچک تو جای شده است.همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت و متعالی شدن حست را درک می کنی.

آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمتش آن را لایق شمرده و بر گزیده است.

و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و از چه رو از آن تو شده است...

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 6 مهر1386 ساعت 13:46 | لینک ثابت |