تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران
نامه ای به همراه زندگیم

من با دو کلام دو حرف دو گونه راز گفتگوی عشق

 را زمزمه می کنم.حرفی ساده برای تو...

 

سلام ...

سالها بود که منتظر آمدنت بودم.سالها بود که چشم به راهت مانده بودم و در انتظار آمدنت چشمانم را به راهی دوخته بودم که پایانش را نمی دیدم اما میدانستم روزی خواهی آمد.می دانستم از پس آن همه تشویش و دلهره خواهی آمد و تلخی درد انتظار را با شیرینی آمدنت از وجودم پاک خواهی کرد. و همیشه زمزمه می کردم:

" ای نیمه ی گمشده ی من جای تو در لحظه هایم خالیست. تا تو ببایی من منتظرت می مانم. و می دانم آنکه جویای آنم هم اکنون جویای من است"

تا آ ن روز که تو را در جاده انتظارم دیدم.چه آرام و مهربان آمدی...

گفتی آمده ای تا نیمه دیگر وجودم را پر کنی و سرنوشتت را به سرنوشتم گره زنی.گفتی از راه دوری آمده ای و تنها بر نمی گردی.گفتی و دلم را لرزاندی...

بغض غریبی راه گلویم را بسته بود.ساکت نگاهت کردم.

 مهربان و معصوم نگاهم کردی.

دستان خسته ام را به سویت دراز کردم.کاغذ کوچکی که در دست داشتم گرفتی و باز کردی.خط لرزانم را دیدی و خواندی:" دردت به جان بی قرار پرگریه ام.. پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟..."

لبخند زیبا و مطمئنی بر چهره مردانه ات نشست.گفتی به دنبال توبودم!

گفتی آمده ای تا از شرق به غرب پل محکمی از عشق بسازی.گفتی راه دوراما دلمان کنارهم است.

و چه سخت و دشوار بود پیمودن باقی راه تا نزدیک شدنمان به هم..

هر جا که بریدم کنارم بودی.هر جا که ماندم دستم را گرفتی و تنهایم نذاشتی.ماندی و هر روز عاشق ترم کردی.چه صبور چه عاشق و چه محکم بودی و من تو را با تمام وجود باور کردم...

ودوم فروردین ماه 1388

برایم چه باشکوه بودآن روز..روز جشن و پایکوبی من و تو به یمن به پایان رساندن این راه سخت.و زیباتر از آن لحظه ورودمان به حرم حضرت رضا (ع) - در شهر و زادگاه تو- بود.

چه آرامشی داشتیم وقتی درآن حرم زیبا عقدمان جاری شد تا تعهدی که دو سال تمام در حفظ آن تلاش کردیم محکمتر شود.و هر دو از سر شوق اشک ریختیم و قسم خوردیم در عشقمان استوارتر باشیم و در رسیدن به آرامش نیمه دیگر تلاش کنیم.

 

"دفترم را باز می کنم
اولین صفحه حکایت از نبودنت دارد.
به صفحات دیگر نگاه می کنم.
تمام صفحات دفتر را از جای خالیت از چشم انتظاریم و از امید به آمدنت پرکرده ام.
تنها یک برگ سفید باقی مانده برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام..."

و اکنون...

 

عزیزم...بهترینم همسر مهربانم

 در این لحظه که تنها برگ سفید باقی مانده از دفترم را که برای تو و آمدنت خالی نگاه داشته بودم پر میکنم  قادر به بازگو کردن شادی ام و میزان عشق و وفاداریم به تو نیستم

.خودت خوب میدانی که تو را دوست دارم.تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم و از لحظه لحظه زندگیم با تو شادم و خدا را برای حضورت آمدنت و ماندنت شکرگذارم.

همسر خوبم من  مدیون همه مهربانیها و عشق صادقانه و وفاداریت هستم و از خدا میخواهم فرصت جبران را برایم فراهم کند تا زیباترین و جاودانه ترین عشق را نثار تو و زندگیمان کنم.

ساده می گویم: دوستت دارم...

 

مهناز- جمعه 18 اردی بهشت ماه 1388

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 18 اردیبهشت1388 ساعت 0:30 | لینک ثابت |

وقتی تو آمدی

تقدیم به کسی که سالها برای آمدنش انتظار کشیده ام و تنها برگ سفید باقی مانده از دفترم را برای آمدنش خالی گذاشته ام...و هنوز به آن امیدم که او -تنها او- آن برگ سفید را برایم پر کند.چرا که من با او معنای عشق را فهمیدم.

 

"صدای عشق من از سنگ تا ستاره پیچیده است.

از راه دور از انتهای تنهایی سال ها را به جستجوی تو آمدم.

من ماه و آفتاب را

بهار و باران را گم کردم تا سپیده دستهای تو را یافتم.

دست های تو شفای دنیا را در مشت خود دارد.

فقط یک لحظه نوری از نوازش بتابان .

می دانم پیش از آنکه زاده شوم رویای بلند دست های تو را زندگی کرده ام.

دستهای تو رودخانه ازل را به بی کران ابد پیوند می زند.

بگذار همه سال هایم را – هرچه قدر مانده است – در دعایی برای لبهای تو خلاصه کنم

تا همه سال هایت در تبسمی نا تمام به شکوفه بنشیند.

بگذار از شبهای من هر چه قدر مانده است

فقط صرف رویاهایی شود که لحظه ها از تو به من یادگاری داده اند.

بگذار با راه رفتن تو

                     با صدای تو

                                 با نگاه تو

فراموش کنم که عاشقان سهمی از سیب و ستاره نداشته اند.

فراموش کنم که عشق تنهاست.

من با نیلوفری در دست هایم

بودایی در معبد دلم

به آبی ترین لحظه های خدا

آرزوی نگاهی از گوشه چشم تو را گره زده ام.

من همیشه خدا مسافر بوده ام.

زائری تنها بی همسفر بی زاد راه.

هزار دره

          هزار کوه

                   هزار صحرا

                               هزار دریا را

رویا به رویا دویده ام.

تا گل دسته های دستهای بلند تو

تا شب قصر آینه چشمهای تو

تا رنگین کمان ابروهای نازنین تو

تا قیامت سرو قامت شگفت تو را

در پر نیازترین لحظه نیایش قابی از نگاهم بگیرم

و سر چهار راه دنیا آنقدر بمانم تا دیگران ببینند عشق چیست.

تا بدانند اگر تو نبودی هیچ آینه ای نبود

                                        پرنده ای نبود

                                                   آفتابی نبود.

خانه جهان من زمانی چراغش روشن شد که تو آمدی....

می دانم که خانه ات حوالی قبله منست.

ای اتفاق سبز

ای تکرار ناپذیر

در گوشه ای از خاطره هایت

سراغی هم از من بگیر..."

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 1 شهریور1387 ساعت 22:0 | لینک ثابت |

زندگی ممکنه عادلانه نباشه اما هنوز زیباست
 
 
 
 
12815455612h6haaf.jpg
 
 
 
 
834565333w7luly.jpg
 
5496291522ur358k.jpg
  
 
 
 
11234117185ffd0c79.jpg
 
 
 
 
 
 
8701852145179ys.jpg
 
 
 
 
 
 
 
4481334702w6baxt.jpg
 
 
 
 
9925751921ze82l3.jpg
 
 
37275224610psrpx.jpg
 
 
 
 
 
 
 
114732284416kqu4n.jpg
 
 
 
 
 
1103382062886x4p.jpg

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 1:0 | لینک ثابت |

و ما همچنان سپری میکنیم
 

آسمان بیدار است و زمین خفته به آغوش زمان

 چرخها می چرخند روزها می آیند از پس شب های بلند

 چه كسی می داند كه چه تقدیری از آیینه ها می آید

 من گمان می دارم كه خداوند رحیم از پی تصویرها

كه تجلی گر اسرار الهی است پیامی دارد

من و تو می دانیم كه پی هر تقدیر حكمتی می آید

 كه نگاهی دارد به تكرار زمان

و چراغی دارد به آینده ای روشن كه خطاها نكنیم

من و فرسایش دل

            تو و تصمیم و مكان ما

                                    و تقدیر و زمان

 

چه شود آخر این داستان بلند؟!

 شب و روز می آیند

شب و روز می آیند.....

 

 

نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 22:53 | لینک ثابت |

تنها در شب بنفشه
آرزوها در خانه ام لباس شب پوشیدند.

یک تکه از آسمان در آینه گریه می کند.

دستمال آبی ام خیس خورده و بوته هایی از گل قالی.

غم ها خبر شدند و آمدند.

اتاق پر تا پر آه شد و سقف از اشک چکه کرد.

باد یک تکه از دریا را برید و گذاشت در چشم هایم.

                                                     گفت: مال تو

                                                                   مال تو...

پیراهن سپیدی برداشتم که یادگار کودکی بود

ساکم را بر نداشتم.

گفت: سفر به خیر...

کفش ها پایم را پوشیدند

زخمی رفیق و قدیمی که بوی خنجر می داد.

گفت: شتاب کن...

وقت نبود چراغ را خاموش کنم.

وقت نبود با لبخند عکسم بر دیوار خداحافظی کنم.

وقت نبود حتی مادرم را ببینم و یک بار نام کسی را بخوانم

که گلهای یاس به دستم داده بود و

یک اردیبهشت خودم را در آینه های سبزش نگاه کرده بودم.

وقت نبود یادداشت بنویسم: که رفته ام!

پله ها مرا سرازیر کردند و چشمهایم پر از روشنایی شد.

پایین نه آسمانی بود نه زمینی

تنها بنفشه ای شگفت می شنیدم که نام مرا صدا می کرد.

و نام من: در سکوت

                         در مه

                               در باد....

تنهاترین مسافر بود.

             تنهاترین پرنده:

                        در باد

                              در مه

                                  در سکوت...

 

 

نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت 23:45 | لینک ثابت |

محمد جان ممنونم

دوست با معرفت و مهربانم محمد

 

ساعتی قبل که از سر بی حوصلگی برای چک کردن ایمیلهایم آمدم دیدم امسال فقط دو تبریک تولد داشتم.

یکی از طرف همان سایت همیشگی که به "مهناز درخت طاقبستان" تبریک میگفت و یکی هم از طرف تو...

پیامهای تبریک تو آنقدر زیبا و لطیف بود که با تمام وجود احساس شادی کردم.به وبلاگت آمدم تا ازتو و همه مهربانیهایت  تشکر کنم که دیدم آنجا هم مرا شرمنده کردی.

محمد جان بی اختیار فقط اشک ریختم.حس کردم در یک جشن تولد واقعی هستم.دوست با معرفتم ممنونم که به یادم بودی و با تبریکهای قشنگت دلم را شاد کردی.

محمد عزیز میدانم که در قالب کلمات نمی توان پاس محبت یک دوست را داشت اما امیدوارم سپاس و تشکر مرا  از این راه دور و محصور در صفحات وبلاگ قبول کنی و بدانی تا همیشه به یادت خواهم ماند.

 

این هفت شاخه رز تقدیم به مهربانی تو :

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 10 خرداد1387 ساعت 14:30 | لینک ثابت

من و این دل بی درمان

اگر سکوت این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار هر دیوار!
از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت دیده و دل،
که ورد زبان کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال رفاقت است،
که در نیمه راه رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان دست هم بیشتر نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!
این دل بی درمان را که در شمار عاشقان همیشه می گنجانم،
انگشتانم،برای شمردنشان کم می آید...

 

 

نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 0:50 | لینک ثابت |

بهار
تنها منم که در خواب این همه زمستان لنگر نشین

هی بهار بهار برای باغ بابونه آرزو می کنم.

حالا همین شوق بی قیمت و قاعده

همین حدود رویا و رفتن از پی نور

ما را بس!

تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم...

 

آمدن بهار و نوروز باستانی ایران جاوید را به شما و همه دوستان عزیزم شادباش می گویم.

عیدتان مبارک و ایام به کامتان باد

 

 

نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت 1:0 | لینک ثابت |

سهم من
طبیعی است که حالا بعد از آن همه اضطراب

حالا پناه می برم به دعا به سادگی

به سهم همین :

                     هرچه که هست

                                  هرچه که بود

                                         هرچه که خواهد شد...

                        

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 24 اسفند1386 ساعت 0:50 | لینک ثابت |

دلم تنگ است
دلم تنگ است،
برای كسی كه غربت لحظه هایم از اوست.
كسی كه مثل هیچ كس نیست.
نه مثل من ، نه مثل تو ، نه مثل ما و دیگر ها
كسی كه نگاهش مرهم زخمهای قلب بی قرارم ،
كلامش صدای عشق
وهر نفسش ،حس دوباره زیستن است .
دستهایش بخشنده و قلبش عاری از كینه،جایگاهی برای دوست داشتن!
كسی كه نمی دانم كیست.

آری ،عجیب دلم برایش تنگ است.....

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 2:0 | لینک ثابت |

کاش تو خواننده این شعر باشی...
منتظر نباش
كه شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام !
كه عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشتم.

یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام كردم.
توقعی از تو ندارم...

اگر دوست نداری درهمان دامنه ی دور دریا بمان هر جور تو راحتی ...
باران زده من!همین سو سوی تو از آن سوی پرده ی دوری
برای روشن كردن اتاق تنهاییم كافیست .

من كه این جا كاری نمی كنم...

فقط گهگاهگان دوست داشتنت را در دفترم حك می كنم ...
همین! این كار هم كه نور نمی خواهد.

می دانم كه به حرفهایم می خندی .

حالا هنوز هم وقتی به تو فكر می كنم
باران می بارد......

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 23 آذر1386 ساعت 20:30 | لینک ثابت |

مرد ایده آل

اغلب پیدا کردن مرد ایده آل زندگی یکی از مهم ترین مسائل در زندگی بعضی از خانم هاست. آنها همواره امیدوار به یافتن او هستند.

به عنوان مژده ای به این خانم ها باید بگویم که نگران نباشید، مرد ایده آل وجود دارد و شما می توانید پیدایش کنید. البته همه ی ما در زندگی هدف ها، جاه طلبی ها و آرزوهای کوچک و بزرگ داریم.

همین هدفهاست که ما را مشغول نگاه می دارد. این سال ها عبارات مرد ایده آل و زن ایده آل بسیار استفاده می شوند. همه ی ما برای این مرد ایده آل مان لیستی از خصوصیات تهیه می کنیم.


بیشتر ما بدی های خودمان را نادیده می گیریم و انتظار داریم که مرد ایده آل از راه برسد و دستمان را بگیرد. با خود فکر می کنیم که لیستی که ما تهیه کرده ایم خیلی کوچک و ناچیز است. در طول سالیان سال، مردم در این زمینه ها خبره تر شده اند. می دانند که چطور ارضا شوند، درآمد خوب و خانه ای زیبا دارند و تحصیلات عالیه هم کرده اند. و اینجاست که تصمیم می گیرند کسی را پیدا کنند که از هر لحاظ با آنها جور باشد و حمایت و یاریشان کند. و مشکلات آغاز می شود.


نکته ی مهم اینجاست که آن مرد ایده آل شما هم برای خود یکی از این لیست ها دارد و برای زن ایده آل خود خصوصیاتی را تعیین کرده است.

می بینید که این مرد ایده آل چه انسان معمولی بوده است. به لیستتان با دقت نگاه کنید و خصوصیات مرد ایده آل خود را دوباره مرور کنید. آیا فکر می کنید چنین شخصی را می توان پیدا کرد؟ اگر از لیستتان راضی هستید، پس مشکل کجاست؟


حالا می خواهید خودتان بیرون بروید و مرد ایده آل تان را پیدا کنید یا در خانه می مانید تا او سراغ شما بیاید؟ اکثر زنان می گویند آنها منتظر می مانند تا مرد ایده آل خودش سراغشان برود. کلمه منتظر ماندن کمی توجهم را جلب می کند. منتظر ماندن به این معنی است که مردها به طور اتفاقی به سراغتان می آیند، شما آنها را یکی یکی مطابق با لیستتان بررسی می کنید. و آنهایی را که با لیست هماهنگ نبودند را دور می اندازید. بله، اما دوستان من همیشه بیاد داشته باشید که مرد ایده آل شما هم دنبای زن ایده آل خودش می گردد. شما چقدر برای این مسئله تلاش کرده اید؟ چقدر سعی کرده اید که زن ایده آل او باشید ؟ یا اینکه گفته اید شما را باید همینطور که هستید بپذیرد و تغییری نمی کنید؟

سوالی که این روزها مردها مکرراً از هم می پرسند این است که این دخترهای خوب کجا رفته اند؟ به این کلمات خوب فکر کنید. ببینید مردها واقعاً دنبال چه هستند. آنها می پرسند که آن دخترهایی که از این لیست ها در دست ندارند کجا رفته اند. اکثر مردها دنبال کسی هستند که دوستش داشته باشند، احساس ویژه ای نسبت به او داشته باشند و همه چیز را با او شریک شوند. مشکل اینجاست که نمی توانند چنین شخصی را پیدا کنند چون زیر فشار این لیست ها قدرت عمل خود را از دست داده اند. به آنها گفته می شود که باید خود را با این لیستها تطبیق بدهند، آنها تلاششان را می کنند و بعد خودشان هم دیگر دنبال زن ایده آلشان می روند.

شما به عنوان یک زن ایده آل نگاهی به لیستتان بیندازید و ببینید که چقدر انعطاف به خرج داده اید. بعد نگاهی به مرد ایده آلتان بیندازید و ببینید که چقدر به دست آوردنی است. بعد نگاهی به خصوصیات و توانایی های خودتان بیندازید و ببینید چقدر با خصوصیات زن ایده آل سازگاری دارید. بعد از خانه بیرون بروید و دنبال مرد ایده آلتان بگردید.

در خانه منتظر آمدن مرد ایده آل نباشید، چون ممکن است یکدفعه ببینید که مرد ایده آلتان با زن دیگری ازدواج کرده در حالی که می توانست مال شما باشد.

و در آخر بدانید که سازش اساسی ترین نکته در زندگی است. همانطور که از مرد ایده آلتان یکسری خصوصیات را انتظار دارید، سعی کنید خود را هم با خصوصیات زن ایده آل اوهماهنگ کنید.

 

آرزو می کنم که همه شما دوستان خوبم در تمام مراحل زندگی از قبیل ازدواج -کار- تحصیل و ... به ایده ال خود دست پیدا کنید.

شاد باشید و در پناه خدا

 

 

نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 18:36 | لینک ثابت |

به حرمت یاد آن دانشجویان
۱۶ آذر    روز دانشجو 

 

به حرمت یاد آن سه یار دبستانی و همه دانشجویان مظلوم ایرانی گرامی باد...

 فقط همین!!

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در جمعه 16 آذر1386 ساعت 1:15 | لینک ثابت |

برای لحظه هایی که دلم میخواهد خدا با من حرف بزند...
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند،اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن »و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده »و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

 

 

نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 22:45 | لینک ثابت |

چکیده اندوه

 

میل مرگی عجیب در من است.

مثل شباهت سین به اصوات سادگی

مثل شباهت زندگی به نون و القلم... و الکاف

مثل شباهت پروانه و پری

مثل شباهت عشق به حرف عین - به حرف شین - به حرق قاف

یا بازی واژه با معنا..

چه می دانم!

 

از همه گریزانم.از این همهمه گریزانم.

دیگر سر هیچ بازاری نخواهم رفت.

 دیگر برای هیچ کس آواز نخواهم خواند.

( تا زنده ایم نگرانیم.وقتی هم که می میریم باز چشمهامان یک سو را می نگرند...!)

اما ای کاش میان آن همه شد آمد شب و روز

ما راه خود را می رفتیم.

تو سوی من بودی و من سوسوی تو بودم.

اصلا به کسی چه مربوط

که من بالای خواب دریا گریسته ام

یا در گمان کودکی از خواب گریه ها؟!!

 

به ارواح خاک زنی گمنام در مشرق آسمان قسم

من از این همه گریزانم...از این همهمه گریزانم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه 29 آبان1386 ساعت 23:25 | لینک ثابت |